تبليغاتX
بگذار دوستت بدارم

 

هنوزم تو اين دياره غربت نشونه هاي دوستي رو ميشه ديد ، هنوزم تو اين واديه ظلمت روزنه هاي نور رو ميشه ديد ، هنوزم تو اين سختيه محنت گرمايه محبت رو ميشه حس كرد و هنوزم تو اين تلخيه نقمت سايه رحمت رو ميشه درك كرد !

بعضي ها تو زندگي چنان از لطف الهي برخوردار مي شن كه شايد باورش واسه خودشونم مشكل باشه اما من و شما كه از دور نگاه مي كنيم اوج اين بزرگي رو حس مي كنيم . تو اين دنياي پر از گناه ، تو اين دنياي پر از نفاق ، تو اين دنياي پر از ريا ، بودن و ديدن كسائي كه فارغ از همه بديها مورد لطف خدا واقع مي شن نشون از يكرنگي و صداقتشون داره !

ما كه هنوز در پيچ و خم اين زمانه بي انتها به دنبال يه حجت ، يه دليل ، يه چيزي شبيه معجزه مي گرديم كه خودمون رو قانع كنيم واسه درك و پذيرش حتي كم ترين وظيفه دين خدا اگه چشم ها رو باز كنيم و خوب به درون اين جامعه خيره بشيم نه يكي كه شايد ده ها نمونه از حجت هاي الهي رو ببينيم كه مثل آينه اون نور خدائي رو به اجتماع بازمي تابن !

اين رو نوشتم تا اوني كه خودش نمي دونه چه نعمت بزرگي رو خدا بهش داده قدر بدونه و شكرانه اين لطف بزرگ در نشر و بسط اندوخته هاي كتاب خدا همت كنه !

+ نوشته شده توسط افشار در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 و ساعت 17:14 |

((  ناز  )) 

 

 ای ناز  ناز  نازنین  با  نازنینان ناز   کن 

                       از   ما رفیقان درگذر با نارفیقان ناز کن

 ای راز باز پر طنین  با  نکته دانان  یار شو

                      از   بزم پیران  درگذر با نوجوانان ناز  کن

 ای   ساز ناز دلنشین با دلنوازان  راز  گو

                    از  ما خموشان درگذر با عندلیبان ناز  کن

ای  شاهباز  در کمین با بی نوایان یار شو

                    از  ما گدایان  درگذر  با شهریاران ناز  کن

 ای جان جان عارفان بر شعر مومن ناز کن

                    از ما عزیزان درگذر با  جان جانان ناز  کن

+ نوشته شده توسط افشار در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 و ساعت 19:51 |

گاهی مجبور می شی بری جلوی آینه و به جای مامانت با خودت حرف بزنی!

گاهی یه چیزی گلوت رو فشار می ده که نمی دونی چیه و حرف حسابش چیه!

گاهی اونقدر همه چیز و همه کس رو دوست داری که دلت می خواد زمان رو متوقف کنی و همیشه پیششون در همون حالت باشی!

گاهی دوست داری یه قلم مو برداری و بزنی تو رنگ و تو فضا یه کره دور خودت بکشی و روش تابلو "ورود ممنوع" بزنی!

گاهی دلت می خواد بشینی پیش گلدونت و بلند بلند باهاش حرف بزنی!

گاهی شاید بخوای به یاد یه لطیفه یا خاطره یا حتی صرفا وجود یک نفر بلند بخندی!

گاهی شاید با یه آهنگ گریه کنی! شایدم بلند شی و باهاش پرواز کنی!

گاهی دوست داری تا ده سال آینده زندگیت رو تصور کنی و واسش برنامه بریزی!

گاهی حتی نمی تونی واسه یه ساعت بعدت تصمیم بگیری!

گاهی به همه چیز شک می کنی، حتی به خودت!

گاهی مثل داستان های بچگی هامون همه چیز خیلییی قشنگه!

گاهی به خودت می آی و می بینی بزرگ شدی و هیچ کدوم از رویاهای بچگیت به حقیقت بدل نشده و هنوز داری فکر می کنی که وقتی بزرگ شدم ...

گاهی یه جمله زندگیت رو دگرگون می کنه!

گاهی یه کلمه اونقدر بهت انرژی می ده که می تونی تا آخر دنیا بدویی!

گاهی به خاطر نوشتن "پروپوزال" دل و دماغ نوشتن نداری!

گاهی...

+ نوشته شده توسط افشار در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 19:52 |

دیگه نمی خوام باتو باشم دیگه نمی خوام

هرچی کشیدم دیگه بسه تورو نمی خوام

آخه دروغ بود همه حرفهات اینو می دونم

آخه دروغ بود غم چشمات اینو می خونم

 

+ نوشته شده توسط افشار در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:11 |

وقتی همه نیستند وخاطرم خالی از همه است ،باز هستی

ومعصومیت چشمهایت

در خیالستان وجودم

تودرمنی ومن درتو   شاید

آرام نمیشوی در من ومن مثل همیشه آرام وصبوردرتو     شاید

گویا این خیالستان خیال دارد قصه ای را تا ابد سر دهد که انعکاس آن در آینه ی چشمم هزار بار تکثیر میشود  

عشق گستاخ تر از آن است که رخوتی غوغای آن را بشکند

ووسعتی که هرگز باورش در معنای دریا نمی گنجد

قشنگ ترین اشتیاق!

تو غرور ساده ای هستی که معنای دریا را به من نوشاندی

هنوز هم هرم بوسه هایت لبهایم را به خواهش میخواند

آنک

من عاشق وسوسه ی لبهایم

وتمنایی که روی لبهایم می خشکد...

برای تنهایی ام فکری کن که ثانیه های نبودنت باورهای سبزم را به خاکی می برد

حکایت تلخی است خواستنی ترینم

تلخ    خیلی تلخ...

+ نوشته شده توسط افشار در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 17:21 |

سال نو مبارك

با ارزوي 12 ماه شادي 52 هفته خنده 365 روز سلامتي 8760ساعت عشق 525600دقيقه برکت 315300ثانيه دوستي سال نو پيشاپيش مبارک

 لحظه اي که سال تحويل ميشه ... تنها لحظه ايه که بي منت به من لبخند ميزني ... کاش هر ثانيه براي من سال تحويل باشه تا لبخند هميشه مهمون لباي سرخت بمونه... سال نو مبارک گلم

باز باران با ترانه مي خورد بر بام خانه آمد آن روز باراني گفت كه آمد روز عيد گفت هر لحظه تنها مانده در اين شب رويايي گفت كه شايد دل عيد شده اسير باز بهار آمد در اين خانه ي تنهاي ما همه گفتيم عيد آمد بوي بهار آمد(ببخشيد كه كمي گيج شدم منظور همان عيد شما مبارك است)

افشار

+ نوشته شده توسط افشار در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت 18:55 |

 

الو
... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..
 
مثل اينکه صداي يه فرشتس .
 
بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟
 
باهاش قرار داشتم..
 
 
قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .
 
کودک متعجب پرسيد:
 
 مگه تو خدايي ؟
 
من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم
 .

صداي بغض آلودش آهسته گفت
 
 يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .
 
بعد از مکثي نه چندان طولاني
 
:نه خدا خيلي دوستت داره.
 
مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود
 
 با فشار بغض شکست
 
وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت
 
:اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .
 
هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند
 
 بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود
 
 بلند بلند گريه کرد وگفت:
 
خدا جون خداي مهربون،
 
خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا
 
نذار بزرگ شم تو رو خدا...
 
چرا ؟
 
اين مخالف تقديره .
 
چرا دوست نداري بزرگ بشي؟
 
آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم
 
 قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .
 
اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟
 
نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
 
مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم
 
 با تو دوستم .
 
مگه ما باهم دوست نيستيم؟
 
پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟
 
خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟
 
مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:
 
آدم ،محبوب ترين مخلوق من..
 
 چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...
 
کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب
 
 من رو از خودم طلب ميکردند
 
 تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم
 
ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .
 
دنيا براي تو کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني
 
وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،
 
درحالي که لبخندبرلب داشت
 
در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....
+ نوشته شده توسط افشار در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 17:56 |

بینائی یا عاشقی

پسرک نابینا عاشق دخترکی شده بود که او را ندیده بود.

پسرک به دخترک می گفت انقدر دوستت دارم که اگه بگی بمیر برات می میرم.

و دخترک همیشه با یک لبخند پاسخ او را می داد.لبخندی که او هرگز نمی دید.

تا اینکه شخصی پیدا شد و دو تا چشم هایش را به پسرک داد و پسرک بینایی اش را به دست اورد.

پسرک که حالا بینایی اش را به دست اورده بود با دخترکی که عاشقش بود قرار ملاقات گذاشت.

او از اینکه می خواست معشوقش را ببیند خیلی خوشحال بود و برای دیدن او لحظه شماری می کرد.

ولی وقتی که دخترک را دید خون در بدنش منجمد شد

زیرا دخترک نابینا بود...

پسرک عاشق با بیرحمی و بی معرفتی به دخترک گفت تو نابینایی و من نمی توانم عاشق کسی باشم که نابیناست!؟

دخترک هیچ نگفت و باز هم با یک لبخند پاسخ او را داد ولی این بار با لبخندی که پسرک می دید!!!

دخترک مسیرش را کج کرد و راه خانه را در پیش گرفت...

هنوز چند متری از پسرک دور نشده بود که برگشت و به پسرک گفت:


فقط مواظب چشمام باش... .


حالا واقعا عاشق دخترک بود یا پسرک
؟

                                 

پس دوست همه باش و معشوق یکی

مهرت و به همه هدیه کن و عشقت را به یکی.

                                                                  افشار

+ نوشته شده توسط افشار در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 14:3 |

آيين شب يلدا يا شب چله

صداي پاي يلدا آرام آرام به گوش مي رسد . پدربزرگها و مادر بزرگها خانه را براي استقبال از فرزندان مي آرايند و فرزندان و نوه ها نيز از آن سوي براي ديدار بزرگان خانواده بي قرارند .

برگزاري مراسم يلدا ، آييني خانوادگي است و گردهمايي ها به خويشاوندادن و دوستان نزديك محدود ميشود .

ايران كشوري با فرهنگي غني است كه مردمانش بنا به ذوق و  سليقه و طبيعت منطقه اي كه در آن زيست مي كنند هر يك براي برگزاري سنت هاي كهن آداب خاص خود را دارند 

آيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه، انار و شيريني و ميوه هاي گوناگون است که همه جنبه نمادي دارند و نشانه برکت، تندرستي، فراواني و شادکامي هستند.

در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. نام دوازده ماه سال نيز در ميان آنهاست. در هر ماه روزي را كه نام روز با نام ماه يكي باشد، جشن مي گرفتند .

دي ماه، در ايران كهن، چهار جشن، وجود داشت. نخستين روز دي ماه و روزهاي هشتم، پانزدهم و بيست و سوم، سه روزي كه نام ماه و نام روز يكي بود. و در اين سي روز ماه، سه روز آن «دي» نام دارد و هر سه روز را در گذشته جشن مي گرفتند. امروز از اين چهار جشن تنها شب نخستين روز دي ماه، يا شب يلدا را جشن مي گيرند، يعني آخرين شب پاييز، نخستين شب زمستان، پايان قوس، آغاز جدي و درازترين شب سال.

یلداتون مبارک

 

+ نوشته شده توسط افشار در جمعه بیست و نهم آذر 1387 و ساعت 18:27 |

 

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است, و هیچ چیز

نه این دقایق خوشبو , که روی شاخه نارنج می شود, خاموش

نه این صداقت حرفی, که در سکوت میان دو برگ

این گل شب بوست

نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف , نمی رهاند

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد


 

 عشق من!فقط با تو زندگيم زيباست.تنها وجود توست که مرا به اوج عشق مي برد

 تنها دست هاي گرم توست که به من آرامش مي دهد.تنها بوسه اي از لبانت طعم زيباي عشق را به من مي دهد

! قلبم فقط براي تو مي تپد...زنده ام تا با تو باشم...تا عاشقت باشم...هميشه

 ! فقط تو را مي خواهم..مي خواهم هميشه با تو باشم..با تو نفس بکشم..براي تو زندگي کنم

 تنها خواسته ي من داشتن آغوش گرمت..براي هميشه..آغوش گرمي که در هر لحظه اي به آن پناه مي برم..  

آغوش گرمي که آرامش را در آن مي يابم..آغوش عشقم.عزيز دلم!بي نهايت عاشقتم..

تا همیشه...

 

+ نوشته شده توسط افشار در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت 11:20 |

چند تا دوسم داری ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...

  ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی!!! میدونی چرا؟ چون قوی ترین و

  بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین

 ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی

هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم

 

+ نوشته شده توسط افشار در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت 11:28 |
قلب ما همچون ساز شکسته ای است که با هر مضراب غمی که بر آن میخورد آهنگ ناهنجار شادی از آن بر می خیزد  که بعد همه فکر میکنند ما شاد هستیم.

.. یک قلب پاک زیباتر از تمام معابد جهان است ..   

 

+ نوشته شده توسط افشار در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت 16:8 |

 سلام به دوست جونام دلم واستون یزره  شده بود میدونم دیر اومدم ولی اومدم بترکونم

راستی ممنون که تو این مدت تنهام نذاشتین

مردم زندگی می کنند

روزگار می گذرد

انار فروش انار می فروشد

و ان دیگری بوسه

و من مانده ام بوسه را بخرم و یا انار را

اخه هر دو شیرین اند 

انار با ان دانه های بلورین  

و بوسه با ان دل گرم

و من دوستم را دوست دارم

و اناری که در دل دوستم پنهان است

 

یه کمی خوبم

یه کمی بهترم

یه کمی با گل ها حال کردم

یه کمی با دوستم حرف زدم

یه کمی در غار تنهایی خود غوطه خوردم

یه کمی با خودم تنها کردم 

یه کمی تو خیابون  زیبایی ها را دید زدم

یه کمی از بدی ها دوری کردم

نمی دونم چیم داره می شه

رفته بودم یه مرد خدا را ببینم

اون مرد خدا منو دید

و کارم را راه انداخت

ادم خوبی است

دوستی را دیدم و می گفت می خواهد زیبایی اش را زیر خاک ببرد

می گفت زیر خاکی ارزش بیشتری  دارد

اخه مگه می شه زیبایی  را هم تو خاک دفن کرد

برای یه روز مبادا

نه نمی شه باور کن نمی شه

زیبایی را باید تو دل جا داد

زیبایی برای خاک نیست

پروانه ها تو دل اسمون قشنگ اند

گل روی شاخه قشنگه

نگاه دو دوست وقتی تلاقی می کنند

می دونی دوست من

زیبایی  را نباید تو خاک برد

زیبایی به خاک رفته دیگه زیبایی نیست

گل پر پر شده است

 

+ نوشته شده توسط افشار در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت 23:27 |

هـر گیجه کی مـن یاتیرام، سن اُولمـاسـان اُویانمارام                                                      

                                  شـاید شیـرین جـان‌دان دویام، آمّا سـن‌دن دویانمارام

یـرده سنی سـراغلییپ، گـوی‌ده سـنه راسـلامیشام                                                      

                                    گـوی‌ده‌کی اولـدوزلاری‌دا، سـن اُولماسان سایانمارام

مـن نــه قــدر اوزخـلاشـیپ، هـر نـه قـدر یـاخینلاشام                                                      

                                    بـویـــاخ ایــدر عشقــیمیزی ، آیــریــسینــا بــویانمارام

فــــکر ایــلییپ اُو گــــون‌لــره، تیتــردیــرم اوز جــانیمی                                                      

                                      گــل بــاشــیمی قــوجاخلا کی، آیــری یره قـویانمارام

ور منـــه تیــز ال‌لــریــوی، بـــوز باغــلییپ دونــور الــیم                                                      

                                      دنیــا اگــر بهشت اولا، ســن‌سیــز اولــوپ، دایانمارام

طاقتیمی طاق ایتمه‌سه، سن‌سیزلیقین چتین‌لیقی                                                      

                                      یــاندیــرمــاز آیــری اوت منی، اوت اولا دنیـــا، یانمارام

صبــر ایــلییپ گــوزتــلرم، آیــری یــولا ســو سپــمــرم                                                      

                                        هـر بیــر زادین جایماسینا ، من قوشولوپ جایانمارام

صفحــه دونـــر، بــولــود گیــدر، محبتــین گــونی گـــلر                                                      

                                         اینــیمــه آق دون گییـــرم ، عمــر بــویی ســویانمارام

عمــریــمی ده، جـــانــیمی ده، لازم اُولار فــدا ایــدیپ                                                      

                                          ســن عــزیــزین بیــر ذره ده، اینجیــمــه‌نــه قییانمارام

مگــر ســنین شیــرین‌لیـقین ، فـرهاد ایده منی سنه                                                      

                                          اُویــان جانیم یوخســا داغی، فرهاد اُولوپ، اُویانمارام

مــن آینــایا بــاخــان زمــان، گــوزلریمه ســن گلیسن                                                      

                                            مــن سمکــم دویــام جـانــا، جــانیم سنـه دویانمارام

 


ترجمه فارسی :

هر شب که می‌خوابم، فرداش فقط به امید تو بیدار می‌شم
شاید یه روزی برسه که از جان شیرین سیر بشم، اما هیچ وقت از تو سیر نمی‌شم

همه‌اش رو زمین دنبال تو می‌گشتم، اما وقتی سرم رو به طرف آسمون کردم، اونجا پیدات کردم
دیگه حتی ستاره‌های آسمون رو هم به بهانه تو می‌شمرم

هر چه قدر دور یا نزدیک که باشم
خودم رو فقط به رنگ عشقمون درمیارم، رنگ دیگه‌ای به خودم نمی‌گیرم

دارم به اون روزها فک می‌کنم، و تنم به لرزه میوفته
سرم رو تو بغلت بگیر، چون جای دیگه‌ای آروم نمی‌گیرم

زود دستات رو بده به من، که دستام داره یخ می‌زنه
اگه همه دنیا بهشت هم باشه، بدون تو می‌میرم و تو این دنیا نمی‌مونم

اگه دوری تو رو بتونم تحمل کنم
دیگه هیچ آتیشی منو نمی‌سوزونه، اگه حتی همه دنیا آتیش بشه

صبر می‌کنم و منتظرت می‌مونم، و فقط راه اومدن تو رو آب می‌پاشم
اگه همه دنیا به هم بریزه، من از این کارم دست نمی‌کشم

یه روزی میاد که همه چی عوض میشه، ابرا میرن کنار و خورشید محبت بیرون میاد
لباس سفید تنم می‌کنم و تا عمر دارم از تنم درش نمیارم

اگه لازم باشه جونم رو هم فدا می‌کنم
اما نمی‌ذارم حتی یه ذره هم ناراحت بشی

فقط شیرین بودن تو میتونه منو فرهاد بکنه
عزیزم بیدار شو و شیرین من باش، وگرنه من نمی‌تونم کوه بکنم

وقتی آینه رو هم نیگاه می‌کنم، تو رو می‌بینم
من سمکم، و اگه از جونم هم سیر بشم، عزیزم هیچ وقت از تو سیر نمی‌شم

+ نوشته شده توسط افشار در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 21:44 |
من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه...

جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....

رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت

 هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟

چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه

 تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....

براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...

براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...

هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم

و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي

 مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...

به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....

اونوقت ديگه تنها نيستم حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم..

 به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. 

 پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...

 

 سلام به همه گلا

بازم اومدم تشکر کنم از نظرهایه قشنگتون ممنون این شما هستید که منو دل گرم میکنید

بازمممنون دوستون دارممممممممممممممم بابای مهربونا بابای مهربونم

 

+ نوشته شده توسط افشار در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 18:15 |
سلام.
واژه های این نامه، همچون سلولهای تن من، دلتنگ شنیدن پاسخ این سلام های بی ریایند.

پنجره سمت خیابان را باز می کنم. نه عطر عبوری به مشام می رسد، نه ردی روی آسفالت بی روح خیابان نمایان است.

از تو چه پنهان که امروز خودم را در آیینه دیدم، نشناختم.
«به اندازه چند قرن پیر شده ای.» این را آیینه بی زبان به من می گوید.
اما هیچ آینه ای نمی تواند خورشیدی را که در سینه ام می درخشد، نشان دهد و این دلی را که به امید دیدنت جوان مانده است.

کاش آیینه ای می توانست اشتیاقی را که در انتظار دیدنت همچون کبوتری در رگ هایم جریان دارد، نشان بدهد.

با مرام ترین!
آیینه خود تو هستی، خورشید تویی، جوانی دلم نیز از لطف بی انتهای توست. 

زودتر بیا و تا عمری باقی ست، لحظه هایم را آسمانی کن.
دیگر عرضی ندارم.

+ نوشته شده توسط افشار در یکشنبه دهم شهریور 1387 و ساعت 11:32 |

 کیک تولد خاله شیدا و داداش نیما 

مبارک مبارک ، تولدم مبارک
مبارک مبارک ، تولدم مبارک
مبارک مبارک ، تولدم مبارک
مبارک مبارک ، تولدم مبارک

مبارک مبارک ، تولدم مبارک
مبارک مبارک ، تولدم مبارک
مبارک مبارک ، تولدم مبارک
مبارک مبارک ، تولدم مبارک
  

 

چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز تولدم ...
روز من !
روزی که من آغاز شدم !

 

+ نوشته شده توسط افشار در یکشنبه سوم شهریور 1387 و ساعت 11:30 |

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ